كلاس مجازي
کلاس مجازی کلاس زندگی در دنیای اطلاعات

ایمیل خود را برای اشتراک در فید کلاس مجازی وارد کنید:

قدرت گرفته از فیدبرنر


بازدید : مرتبه
تاريخ : ۱۳۸۸/۱٢/٢٤

برای تبریک سال نو

**************

زمستان،  مثل همه‌ی سیاهی‌ها می‌رود و روسیاهی برای ذغال‌دلانی ماند و می‌ماند که نه از تاریخ برگی خوانده اند و نه از پدرانشان قصه‌ای از سیه‌کاران شنیده‌اند. آتش سرخ ایزدی بر خرمن اهریمنان خواهد نشست، -و این وعده‌ای اهورایی است،- خرمنی که جز تباهی و پلیدی و پلشتی چیزی در آن گرد نیامده است. پاک‌دلان و نیک‌نهادان با پریدن از آتشِ ایزدی زردی‌‌ها، نیستی‌ها و کژی‌‌ها را برای اهریمن میراث می‌گذارند و سرخی از اهورایی برمی‌گیرند که جز سپیدی و نیکی در پندار، گفتار و کردار نسکی از او نخوانده و نشنیده‌اند. اینک بنفشه‌ها، سبزه‌ها، تیزبال‌ها، بوی بهار و قامت دوباره ایستاده‌‌ی درختان چنار و سرو ما را به سوی منش، روش و گُوِشِ پاک یزدان می‌خواند.
می‌ستاییم تو را و پاکی‌هایت را؛
می‌ستاییم تو را و سبزاندیشی‌هایت را؛
می‌ستاییم تو را و روشنی‌هایت را؛
و از آتش سرخی خواهیم پرید که تو برایمان به ارمغان آورده‌ای و اهریمنان از شعله‌های سرکشش در هراسی ابدی به سیاهیِ مطلق پناه می‌برند.
ای روشنی! شعله‌هایت پایدار
ای سیاهی! خاموشی‌ات پایدار
روزگاران بر همه، همیشه‌ی همیشه‌ها سبز

****

پی افزود یک: چهارشنبه سوری نگاهات را از اینجا بخوانید!



بازدید : مرتبه
تاريخ : ۱۳۸۸/۱٢/۱٩

اسپیپ یک سامانه نشر اشتراکی در اینترنت میباشد که نخست توسط مینى رزو براى اداره سایت برنامه ریزى شده است. ما آنرا به شما با جواز نرم افزار آزاد عرضه میکنیم. همچنین شما میتوانید آنرا آزادانه به هر عنوانى، براى سایتتان، چه شخصى چه براى موسسه یا نهاد یا حتی بعنوان تجارى استفاده کنید.

قابلیت های سیستم

 

  • بیش از ١۶٠ زبان
  • کنترل کامل تمام مراحل فرآیند انتشار
  • سیستم نظرات داخلی و پیامگیر
  • نصب و استفاده ی راحت و سریع
  • بیش از ٢٠٠ افزونه ی آماده
  • ویدئو،تصویر و امکانات کامل آمار و خبر نامه

اطلاعات بیش تر



بازدید : مرتبه
تاريخ : ۱۳۸۸/۱٢/٩

نرگس خاتون عاشق حلوا بود. شب های جمعه، نذر امواتش حلوا می پخت و در حالی که چادر نیمدارشو به کمر بسته بود و از پیشونی و گونه‌های گوشتالوش عرق می‌چکید حلواهارو تو در و همسایه پخش می‌کرد. با زبون روزه دروغ نمی تونم بگم چون من ندیدم اما مدینه خانوم همسایه بغلیمون می‌گفت دیده بودش که یه ظرف بزرگ حلوا واسه اسمال آقا قصاب محله برده بود. خب البته حلوا نذری بردن که عیبی نداره اما نرگس خاتون شال و کلاه می‌کرد و تا اون‌ور محله، بالای نانوایی شاطر زهرا که از ما کم‌کم یه کرور و نیم فاصله داشت می‌رفت تا به اسمال آقا حلوا بده. البته مدینه خانوم هم بیراه نمی‌گفت همین ور دلمون بیوه‌ی مصطفی دیوونه مرده شور قبرستون که همین دو سال پیش تو چاله‌ی قبر یکی از اموات که خودش کنده بود تموم کرد و قبر مال خودش شد با نه ده تا بچه‌ی قد و نیم‌قد ماترک اون مرحوم مستاجر ننه سکینه بودند که از همه مستحق‌تر بودند. مدینه خانوم می‌گفت که از نرگس خاتون شنیده که به ننه سکینه می‌گفته اونا چشاشون شوره، بد شگونن. اگه بهشون چیزی بدی، بدبیاری تو زندگیت می‌آد.
***
ننه سکینه یه خونه داشت که دور تا دورشو با خشت و کاگل اتاقک ساخته بود. همیشه هم دستش یه ترکه بود و عرض کوچه رو مدام قدم می زد. مثل پاسبونا که پاس میدن سر پست نگهبانی. بچه‌ها اسمشو گذاشته بودند کدخدای آبادی! البته بچه‌ها که قطعن حالیشون نمی‌شد حتم داشتم کسی یادشون داده بود. کار ننه سکینه این بود که اون اتاقکارو به بدبخت بیچاره ها اجاره می‌داد. طفلی در مقابلش هم چیز زیادی نمی‌گرفت! یعنی توقع زیادی نداشت. فقط بچه‌هاشونو یعنی هر کسی که مستاجرش می شد و بچه ای داشت- شبای جمعه می‌فرستاد دم قبرستون گدایی و خودشونو هم تو خونه مجبور می‌کرد علاوه بر کار خونه مثل رفت و روب و پختن غذای هر روزه ی ننه سکینه و اسمال اقا شوهرش و بچه‌هاش هم که جزوش بود، فرفره و وغ وغ ساب و سوتک و این‌جور خنزپنزرها درست می‌کردند می‌داد دست بچه‌ها که برن تو محله‌های دیگه بفروشند.

نرگس خاتون مستاجر ننه سکینه بود.
***
شب جمعه آخر ماه رمضون و بعدازظهر گرم تابسنون بود. صدای بچه‌ها از تو کوچه می‌اومد. منتظر بودم که نرگس خاتون در بزنه و حلوای نذری بده. به گمونم کمی دیر کرده بود. همیشه تا این موقع حلوای اسمال آقارو هم داده بود. صدای توی کوچه بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد. دلم طاقت نیاورد. چارقد گلیمو زیر چونم محکم کردم و چادر پاره‌ای که داشتم سرم کردم همین طور یه لنگه پا دمپایی‌هامو پام کرده نکرده دویدم تو کوچه. صدا از طرف خونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ننه سکینه بود. رفتم تو خونه‌ی ننه سکینه همه‌ی همسایه‌ها بودند. وسط معرکه ننه سکینه در حالی که غش کرده بود و مث دهن شتر کف از دهنش بیرون می‌زد ناله می‌کرد:
بردبردشبردش...
الهی قلوه سنگ شه گیر کنه تو گلوت پایین نره !
بدشگون!
غربتی!



بازدید : مرتبه
تاريخ : ۱۳۸۸/۱٢/۸

     هر  چند لحظه یک‌بار از جا بلند می‌‌شدم  و عرض اتاق را طی می‌کردم تا برسم کنار پنجره. پرده را کنار می‌زدم و بیرون  را نگاه می‌کردم. ناخواسته دلواپسی‌هایم را به همه منتقل کرده بودم. همه  منتظر و نگران و چشم به راه  بودند. تا حالا باید آمده بود. هیچ وقت این‌قدر دیر نمی‌کرد. یواش یواش شب داشت به صبح روز بعد پیوند می‌خورد. همه داشتند مثل من ناامید می‌شدند. من هم راستش را بخواهید ناامید بودم ولی چیزی ته دلم تنوره می‌کشید و مثل دل‌شوره بالا می آمد و مدام می جوشید و نهیب می‌زد.

     نه  ناامید نشو... حتی اگر دیر، ولی  می‌آید. به خودم گفتم.

     دیگر  از کنار پنجره دور نمی‌شدم. همه  چهارچشمی مرا نگاه می‌کردند. رفتم روی  تراس خانه و منتظر ماندم. فکر کردم اگر بیاید از این‌جا زودتر می‌فهمم و تازه اولین نفری هستم که می بینمش. این پا و آن پا می‌کردم. هوا خیلی سرد بود ولی من اصلا سرما را احساس نمی‌کردم یعنی در حقیقت به آن فکر نمی‌کردم. بغض ته گلویم آماس کرده بود. راه نفسم بند آمده بود. اگر نمی‌آمد چه؟ یعنی توی این هوا توی این تاریکی، تازه توی این شب به این مهمی کجا مانده بود.

     پدرم  بود. با صدایش برگشتم، گفت بیا پسر  وقت خواب است. از خواب که بیدار شوی  خودش آمده است نیازی به دل‌شوره نیست. نه! ولی من دلم نمی‌آمد که قبل از آمدنش و دیدنش دل بکنم و بروم بخوابم. بالاخره با اصرار پدرم رفتم بخوابم. اما مگر خوابم می‌برد توی فکرش بودم که ... بالاخره نفهمیدم کی خوابم برده بود.

     صبح مثل  اسپند روی آتش از جا پریدم. یادم آمد که دیشب تا قبل از این‌که بخوابم هنوز نیامده بود. رفتم کنار پنجره... وای خدای من ... آمده بود. بله آمده بود. آرام و بی‌صدا طوری که کسی متوجه صدای پایش نشده بود. با لباسی یک دست سفید مثل مخمل نرم و ابریشمی زیبا... نفهمیدم کی و چگونه ولی پا برهنه دویدم و به آغوشش کشیدم. آن‌قدر نوازشش کرد، بوسیدمش و احساسش کردم تا خیس خیس خیس شدم.

 امسال هم سرانجام آمد. پدرم به من از بچگی گفته بود یلدا با آمدنش کامل می‌شود. من از زمانی که یادم می‌آید یلدا را با آمدنش صبح کرده‌ام. حالا دیگرسبک شده‌ام. مثل برف شب یلدا!



بازدید : مرتبه
تاريخ : ۱۳۸۸/۱٢/٢

سایت مطرح آمازون که در زمینهٔ فروش کتاب شهرت دارد، هر ساله از بین هزاران جلد کتابی که از طریق سایتش خریداری می‌شود، بهترین‌ها در زمینه‌‌های مختلف را انتخاب و معرفی می‌کند. ناگفته نماند که رسانه‌های دیگری چون نیویورک تایمز، هرساله دست به چنین انتخابی می‌زنند. در این مجال، با هم نگاهی می‌کنیم بر بهترین‌های طراحی جلد در سال ۲۰۰۹ به انتخاب آمازون:

بهترین‌ها در بخش ادبیات داستانی

شهر مزمن، نوشتهٔ جاناتان لتم، طراحی جلد توسط رودریگو کورال



ادامه سخنم ...
پيش نوشت‌ها
امکانات جانبی

ایمیل خود را برای اشتراک در فید کلاس مجازی وارد کنید:

Delivered by FeedBurner